آنها خودکشی می‌کنند تا چه چیز را ثابت کنند؟

سلامانه : خودکشی یک پدیده اجتماعی است یعنی پیش از آن که عملی فردی تلقی شود به طور کامل گویای ایجاد نقص در رابطه فرد با جامعه است. اما چه می شود که یک انسان قصد می‌کند به زندگی اش پایان دهد؟

خوب یا بد هر روز قصه آدم هایی را می شنویم که از زندگی ویا بهتر است بگوییم از خودشان خسته شده اند وخواسته یا نا خواسته مرگ را برای خود انتخاب می کنند تا شاید به کمک آن از خستگی ها و مشکلات رهایی یابند .کافی است برای شنیده قصه آن ها سری به بیمارستانهایی که در آن جا نیمه جان افتاده اند بزنید هر چند خیلی ازاین آدم ها از این که نجات پیدا کرده اند خوشحال نیستند اما شاید خداوند خواسته فرصتی دیگری به آن ها بدهد و به آن ها بگوید که زندگی خیلی هم کم ارزش و سخت نیست که به آسانی از آن بگذرید.

 

دلم یک خواب طولانی می خواست

چندی پیش خیلی اتفاقی وبرای تولد نوزادی به بیمارستان بهارلو رفتم جایی در همین پایتخت جایی که خیلی هم از ما فاصله ندارد در بخش زایمان حال خوبی وجود داشت همراهان با گل و شیرینی در انتظار تولد نوزادشان بودند من هم در گوشه ای از سالن انتظار ایستاده بودم که ناگهان ساختمان خاکستری ای که روبه رویم قرار داشت نظرم را جلب کرد آدم هایی که به آن ساختمان رفت و آمد می کردند چهر ه هایشان با بقیه فرق می کرد خسته بودند و رمقی برای راه رفتن نداشتند از سر کنجکاوی به طرف بخش مسمومیت رفتم جایی که انگار متعلق به این زمان نبود وارد بخش که شدم چیزهای عجیب تر دیگری دیدم بیمارهایی که روی تخت خوابیده بودند بیمارهای خاصی بودند البته در نگاه اول خاص بودن آن ها دیده نمی شد بلکه دلیل بودنشان در روی تخت بیمارستان آن ها را خاص می کرد.

یکی از آن ها آرام در گوشه ای نشسته و به پنجره اتاق چشم دوخته است سن زیادی ندارد اصلا بهتر است بگویم جوان است کسی از جنس هم‌نسلان ما، اما چشم هایش چیز دیگری می گویند در چشم های بی رنگش می توان صدای ناله های درونش را شنید شاید هم فریادهای بلندی که کسی نشنیده و یا کسی نخواسته که بشنود می گوید دلم می خواست قصه اش را بدانم و بالاخره با اصرار توانستم چند کلامی با او حرف بزنم.

می گوید: «اسمم علی است و 35 سال بیشتر ندارم» اما سختی های زندگی او را کهنه تر از سنش نشان می دهد.

می گوید: خسته ام و دلم یک خواب طولانی می خواست کسی من و احساس من را ندید من در خانه خودم گم شده بودم همسرم دوستم نداشت و زندگی را برایم جهنم کرده بود اما دختر کوچکم همه چیزم بود تنها امیدم در زندگی، اما همسرم او را از من گرفت و هر روز تنها تر و تنها تر شدم او برای خودش زندگی دیگری ساخت زندگی ای که دیگر جایی برای من در آن نبود خسته ام کرده بود خسته بودم وچون دیگر صدای دخترک شیرینم را هم گم کرده بودم می خواستم بروم از مرگ نمی ترسیدم مرگ برایم شیرین بود ومن را از هر چه بود و نبود رهایی می داد می خواستم خودم نقطه پایان زندگی ام را بگذارم می خواستم بروم تا حضورم برای کسی سرد و سنگین نباشد الان هم فقط دلم برای دخترکم تنگ شده دلم بوس هایش را می خواهد دلم ...

گریه نمی گذارد حرف هایش را تمام کند دوباره به تختش بر می گردد و آرام زیر لحاف آبی رنگش پنهان می شود تا کسی رنج ها و تنهاییش را نبیند چه سخت است شکستن غرور یک مرد و چه سخت تر است دیدن چشم های پر از انتظار یک پدر.

در این جا زمان به گونه ای ایستاده است همراهان زیادی در راهرو ها قدم می زنند که ذهنشان پر از سوال های بی جواب است چرا خود کشی کرد؟کجای زندگی برایش کم گذاشتیم؟ چرا...

 

عاشق شد، خودکشی کرد

زنی میان سال روی یکی از صندلی های توی راهرو نشسته چهره خسته اش خبر از بی خوابیش می دهد از او می خواهم ماجرایش را برایم تعریف کند و او این طور قصه اش را شرح می دهد: پسرم 22سال بیشتر ندارد او اولین بار است که عاشق شده و چون خانواده دختر راضی به این وصلت نبودند با چاقو رگ خود را زد و با این کار هم خودش را بیچاره کرده و هم ما را هنوز توی کما است و دکترها می گویند معلوم نیست کی بهوش بیاید.

چشمانش غرق در اشک می شود و با گوشه چادر مشکی اش آن ها را پاک می کند در این جا همه چیز فرق می کند دور تا دور اتاق آی سی یو زن و مردهای پیر و جوانی را می بینی که هر کدام خواسته یا نا خواسته دست به خود کشی زده اند پرستاران و پزشکان حالا دیگر به دیدن این گونه بیمارها عادت کرده اند و تنها سعی می کنند به همراهان و خود مریض ها امیدی تازه ببخشند.

یکی از پرستارها می گوید: ما هر روز با افراد زیادی مواجه هستیم که به هر دلیلی دست به خود کشی می زنند وتنها کاری که از دست ما برای آن ها بر می آید این است که جان آن ها را نجات دهیم و دوباره به زندگی بازگردانیم.


بابا به خاطر من خود کشی کرده؟

پشت پنجره های شهرمان قصه های زیادی وجود دارد که یا از آن ها بی خبریم و یا راحت از کنار آن ها عبور می کنیم، آدم هایی زیادی پشت این پنجره ها نشسته اند که به دنبال گم شده هایشان و یا لبخندی دوباره از طرف هم نوعانشان هستند وعلیرضا یکی از آن ها است سکوت عجیبی دارد فقط نگاهم می کند اما در نگاهش دنیایی از حرف وجود دارد حرف هایی که شاید خیلی متوجه آن نشویم چون جای او نیستیم.

همسرش که بیرون اتاق ایستاده می گوید: علیرضا کارمند بانک است و مدتی است که دچار افسردگی شده دخترمان رویا 7سالش است و فلج مغزی است و به نا چار روی ویلچر می نشیند.

شاید همین صحنه یکی از دغدغه های بزرگ علیرضا باشد او نمی تواند صدای قدم های رویا بشنود و یا شاهد کودکی های هر روزه دخترش باشد خب این چیز کمی نیست اما علیرضا درست زمانی که جشن تولد رویا بوده و همه دورش جمع بودند دست به خودکشی می زند و این یعنی فرار از همه بود و نبود های زندگی این یعنی پایان یعنی یک خواب راحت و بی دغدغه، اما رویا چه می شود؟ او چه گناهی کرده؟

همسر علیرضا در حالی که اشک هایش از چشمان قرمز و بی خوابش می ریزند می گوید: از آن روز رویا کمتر با من حرف می زند و تنها چیزی که تکرار می کند این است که بابا به خاطر من خود کشی کرده؟!

و شاید این حرف تلخ تر و سنگین تر ازکار پدر باشد علیرضا نمی داند و شاید هم نمی خواهد بگوید چرا به استقبال مرگ رفته است و تنها می داند که چشم باز کرده و خود را روی تخت بیمارستان دیده سکوتش هنوز هم برایم عجیب است کاش کمی از دغدغه هایش می گفت کاش از رویا می گفت کاش می دانست که رویا هم تقدیری داشته که نه دست او بوده و نه کس دیگری کاش علیر ضا می دانست که مرگ پایان رنج هایش نیست.

 

فاصله ای که معنای زندگی را تغییر می دهد

دوباره به بخش زایمان بر می گردم دوباره زندگی شیرین می شود اشک های شوق پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها واقعا دیدنی است. پویا پسر 8ساله ای است که با شوق زیاد به طرف اتاق مادرش می دود تا خواهر تازه به دنیا آمده اش را بیند. درست است که فاصله بخش زایمان با مسمومیت زیاد نیست اما در همین فاصله اندک معنای زندگی دگرگون می شود یکی در انتظار آمدن است و دیگری در انتظار ماندن یا رفتن!

منبع:خبرآنلاین


 

ارسال برای یک دوست
۰ ۰ آیا این خبر را می پسندید؟
نظر دهید
CAPTCHA Image reload
لطفا عددی را که تصویر بالا می بینید را وارد نمایید.