چگونه پنج سال بعد در جایی که می‌خواهیم باشیم

سلامانه : به خودتان وعده داده‌اید که پنج سال یا ده سال دیگر کجا باشید، که باشید و چه داشته باشید… انسان می‌تواند آینده خود را خلق کند، به شرط آن‌که توانایی‌های خود را باور داشته باشد و بداند که توانایی‌هایش نامحدود است.


به گزارش مجله پنجره خلاقیت، باید بدانیم که موفقیت یک حادثه نیست. موفقیت قابل پیش‌بینی و دست‌یافتنی‌ست به شرط آن که الگو داشته باشیم، آموزش‌پذیر باشیم، نقاط قوت و ضعف خود را بدانیم، از مربیان و مشاوران کمک بگیریم و به جای انتظار برای شانس و اقبال، مسیر تلاش و سختکوشی را پیش بگیریم و بر اساس قانون کاشت و برداشت، چیزی را بکاریم که هنگام برداشت آن لذت ببریم.


برنامه‌ریزی راهبردی فردی، وسیله‌ای‌ست برای حرکت از جایی که هستیم، به جایی که قصد داریم به آن جا برسیم. به شرط آن‌که تعریف و تصویر واضحی از هدف‌مان داشته باشیم و بتوانیم خود را در آن نقطه‌ای که می‌خواهیم باشیم، تصور کنیم و تمام انرژی، رویا و توانمندی‌های خود را برای رسیدن به آن نقطه مشخص به کار ببندیم. مثل شخصیت جنگجوی حکایت زیر:
کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانه کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم می‌خورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون می‌کشد. آن را در کمانش می‌گذارد و نشانه می‌رود. کمانگیر پیر از او می‌خواهد آن‌چه را می‌بیند، شرح دهد.
جنگجو می‌گوید: آسمان را می‌بینم، ابرها را، شاخه‌های درختان و هدف را. کمانگیر پیر می‌گوید: کمانت را بگذار زمین تو آماده نیستی.
جنگجوی دومی پا پیش می‌گذارد .کمانگیر پیر می‌گوید: آن‌چه را می‌بینی شرح بده.


جنگجو می‌گوید: من فقط هدف را می‌بینم.
کمانگیر پیر فرمان می‌دهد: پس تیرت را بینداز. تیر رها می‌شود و بر نشان می‌نشیند.
کمانگیر پیر می‌گوید: عالی بود. موقعی که تنها هدف را می‌بینید نشانه‌گیری‌تان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میل‌تان به پرواز درخواهد آمد.
همه انسان‌ها نابغه‌اند و می‌توانند به اهداف خود دست یابند،به شرط آن‌که فقط یک درصد بیشتر از دیگران تلاش کنند، برنامه‌ریزی داشته باشند و هدف‌گذاری را فراموش نکنند. این‌گونه نمونه‌های بارز می‌توانند الگوی بسیاری از کوچک‌ترها، هم‌سن‌وسالان و حتی بزرگ‌ترهایی باشند که آرزوهای بزرگ دارند، ولی هدفگذاری نمی‌کنند.
این گزارش به وضوح نشانگر این جمله است که «ره صد ساله را نمی‌توان یک شبه پیمود» و برای بِرَند وبرنده شدن باید هزینه کرد. هزینه از عمر، زمان، پول و حتی خوشی‌ها و تفریحات.
هنگام صحبت در مورد خود، باید در انتخاب واژه‌ها خیلی دقت کنیم. جملاتی که درباره خود می‌گوییم، نشان‌دهنده برنامه‌ریزی‌ست که در ذهن، برای خود انجام داده‌ایم.
اگر علیرضا حقیقی می‌گوید: «ده سال دیگر عابدزاده می‌شوم» در ذهنش برنامه‌ریزی کرده است که به آن سمت حرکت کند.
در این جمله هیچ تردیدی وجود ندارد، چون از فعل «می شوم» استفاده شده و از طرفی زمان مشخص است و الگو هم وجود دارد، پس او تصویر واضحی از هدف دارد و به بی‌راهه نخواهد رفت.
در همان زمان چندین دروازه‌بان در سراسر ایران وجود داشتند که حتی امکانات و فرصت‌های آن‌ها، بیشتر از حقیقی بود. ولی آن‌ها با خود گفتند: از بین حدود ۷۰ میلیون ایرانی، یک نفر باید دروازه‌بان تیم ملی شود و این برای من غیرممکن است!
برخی گفتند: پارتی می‌خواهد، برخی گفتند: رقیب، قوی‌ست، برخی گفتند: شاید عمر ما کفاف ندهد و برخی گفتند:…
مهم‌ترین نشانه افراد موفق این است که عملگرا هستند و همواره در جهت هدف خود حرکت می‌کنند و تحت تاثیر محیط اطراف، حرف‌ها، شایعات و قضاوت‌ها قرار نمی‌گیرند و فکر نمی‌کنند که از کجا آمده‌اند، بلکه به این فکر می‌کنند که به کجا می‌خواهند بروند و در مسیر، هیچ مانعی نمی‌تواند آن‌ها را از رسیدن به هدف‌شان باز دارد.

یک حکایت

شاید تامل و تعمق در حکایت زیر بتواند پیام را واضح‌تر منتقل کند:
پیرمردی ‏ مى‏خواست به سفر برود اما وسیله‌‏ای برای رفتن نداشت… به هر حال یکی از دوستان او، اسبی برایش فراهم آورد تا بتواند با آن به سفر برود. یکی دو روز اول، اسب پیرمرد را با خود برد و پیرمرد خوشحال از این‌که وسیله‏ا‌ی برای سفر پیدا کرده، به اسب رسیدگی می‏کرد، غذا می‏داد و او را تیمار می‏کرد. اما دو سه روز که گذشت ناگهان اسب زخمی شد و دیگر نتوانست راه برود. پیرمرد مرهمی تهیه کرد و از اسب پرستاری کرد تا کمی بهتر شد.
چند روزی با او حرکت کرد اما این بار، اسب از غذاخوردن افتاد و هر چه پیرمرد تهیه مى‏کرد اسب لب به غذا نمى‏زد.
پیرمرد در پی درمان غذا نخوردن اسب، خود را به این در و آن در مى‏زد، اما اسب همچنان لب به غذا نمى‏زد و روز به روز ضعیف‏تر و ناتوان‏تر مى‏شد ؛ تا این‌که یک روز از فرط ضعف و ناتوانی نقش زمین شد و سرش به شدت زخمی شد.
این بار پیرمرد در پی درمان زخم سر اسب برآمد و هر روز از او پرستاری می‏کرد… روزها گذشت و هر روز یک اتفاق جدید برای اسب مى‌‏افتاد و پیرمرد او را تیمار مى‏کرد. تا این‌که دیگر خسته شد و آرزو کرد کاش یک اتفاقی بیفتد که از شر اسب راحت شود.
آن اتفاق هم افتاد و مردی اسب پیرمرد را دید و خواست آن را از پیرمرد خریداری کند. پیرمرد خوشحال شد و اسبش را فروخت. وقتی صاحب جدید، سوار بر اسب دور مى‏شد، ناگهان یک سوال در ذهن پیرمرد درخشید و از خود پرسید: من اصلا اسب را برای چه کاری همراه خود آورده بودم؟
اما هر چقدر فکر کرد یادش نیامد اسب به چه دلیلی همراه او شده بود؟
پس با پای پیاده به ده خود بازگشت و چون مدت غیبت پیرمرد طولانی شده بود همه اهل ده به گمان این‌که از سفر برمى‏گردد، به استقبال او آمدند. آن‌جا بود که پیرمرد به خاطر آورد که به چه هدفی اسب را همراه برده بود؛ و اهالی ده هم تا روزها بعد با تعجب می‌دیدند که پیرمرد مدام دست حسرت بر دست می‏کوبد و لب می‏گزد…!


یک تصمیم
بسیاری از ما در زندگی محدود خود، مانند این پیرمرد، به چیزها یا کارهایی مشغول مى‏‌شویم که ما را از رسیدن به هدف واقعی‏مان بازمى‏دارند، ولی تا موقعی که مشغول آنها هستیم، چنان آنها را مهم و واقعی تلقی می‏کنیم که حتی به خاطر نمى‏آوریم هدفی غیر از آنها هم داشته‌ایم…!
یقینا برای دستیابی به اهداف، فقط تلاش و سختکوشی نمی‌تواند کافی باشد. توجه به روابط و رفتارها و حتی نگرش‌هایی که نسبت به خود و دیگران داریم، فرصت‌شناسی و شکار فرصت‌ها می‌تواند ما را به اسطوره‌ای ستودنی تبدیل کند.
کافی‌ست از همین امروز تصمیم بگیریم در کاری که انجام می‌دهیم به حد عالی برسیم، مهارت‌های‌مان را افزایش دهیم و سعی کنیم در جمع ۵ درصد اول اشخاص حاضر در حوزه فعالیت خود قرار بگیریم و در این حین کاملا مثبت بیندیشیم و مثبت بگوییم تا دیگران هم چاره‌ای جز تشویق و کمک‌کردن به ما را نداشته باشند.


 

ارسال برای یک دوست
۳ ۰ آیا این خبر را می پسندید؟
نظر دهید
CAPTCHA Image reload
لطفا عبارتی که در تصویر بالا می بینید را وارد نمایید.