حرف زدن با نگاه

سلامانه : این یک قاب 2 نفره عاشقانه واقعی است که برتر از واقعیت ایستاده. درخشان، ساده و حقیقی. این دختر توانسته عشق را از انحصار اشعار و واژه‌ها خارج کند و قاب بگیرد و به دالان تاریخ بیاویزد...

زندگی مثبت نوشت:

 برای معشوقی که جانان اوست. فقط من و دوربینم نبودیم که چنین با شوق به آنها نگاه می‌کردیم. همه بیمار‌ها و همراهانشان در اتاق و پرستارها و سایر همکاران هم که چنین عشق‌هایی را در کتاب‌ها و فیلم‌ها دیده بودند، این دو را ستایش می‌کردند. آدم‌هایی معمولی، در همین حوالی...

 

سال پیش در پاییز بود که او به تقاضای ازدواج وحید 24 ساله پاسخ داد؛ که با اسب سپید آمده بود تا خوشبخت‌اش کند و مگر خوشبختی چیست؟ و در کدام قلعه با دیوارهای بلند پنهان است؟ او تمام معنای سپیدبختی را در همین با هم بودن می‌جست. در کنار پسری که بود و کاش از 18 سالگی دچار هوس سیگار نمی‌شد و بعد هم این همه بی‌وقفه سیگار با سیگار. کاش فکر نمی‌کرد ورزشکاری‌اش می‌تواند سدی در برابر این همه عارضه بسازد که در کمین نشسته‌اند و گاه این همه بی‌رحم می‌شوند. آن هم درست 10 روز بعد از آن شبی که سارا، دسته‌گل عروس‌اش را به مهمانان مشتاق سپرد تا آرزوهای آنها هم تعبیر شود. همه‌چیز عالی بود و هیچ‌کس خواب بدی برایشان ندید جز سرنوشت. آنها تازه از سفر چند روزه عسل بازگشته بودند که جام شوكران به دست وحید دادند. تازه شب شده بود که آن لخته بزرگ بدشکل، سفر هولناک خود را آغاز کرد و به رگ‌های مغزی رسید و همان‌جا چادر زد و بعد سکته مغزی و کمای 45 روزه. کسی امید نداشت و پزشکان ترجیح می‌دادند خانواده‌ها را برای سیاه‌پوشی آماده کنند و این برای عروس سپیدپوش چند روزه، بهت و برهوت بود، اما همه‌چیز را تمام‌شده نمی‌دید و به جدال با بخت رفته بود. هر روز می‌رفت و وحید بیهوش را تماشا می‌کرد و «چشم واکن، ما تماشا آمدیم.»

سارا می‌گوید: «معجزه شد که خدا وحید را به ما برگرداند» و یک روز غروب، تازه اذان گفته بودند و سارا باز داشت نگاهش می‌کرد که او هم نگاه کرد. قواعد پزشکی هم باورشان نمی‌شد که این‌گونه نادیده گرفته شوند و داماد جوان به زندگی بازمی‌گردد، اما با نیمه‌راست فلج‌شده و توانایی از دست‌رفته تکلم که هرگز بازنخواهد گشت. تلخی حقیقت تازه، بر شیرینی زنده ماندن چیره می‌شود. سارا باید انتخاب کند. یک عمر زندگی است و عروس جوان مجاز می‌شود که برود پی آینده‌ای دیگر. این 10 روز زندگی مشترک، کوتاه‌تر از آن است که انتظار ماندن ایجاد کند. منطق را نباید جلوی احساسات سر برید. حتما کسانی هم از مردهای پرشماری گفته‌اند که پای زنان بیمار خود نمانده‌اند. حتی پس از سال‌ها زندگی مشترک. وحید دوست ندارد کسی پاسوز شرایط جدید شود و زن آزاد است. ماندن یا نماندن؟ مساله این است؛ و سارا بی‌آنکه دچار شک و شبهه شود، با قاطعیت می‌گوید «به این پیمان مبارک وفادارم، حتی اگر یک روز باشد. رفیق نیمه‌راه که نباید بشوم» و می‌ماند و در این یک سال، آنقدر عاشقانه مرد جوانش را تیمارداری می‌کند که بسیاری از توانایی‌های حرکتی سمت راستش بازمی‌گردد. گیرم که تکلم او برنگردد، «مکالمه ما دونفره است، من از نگاه وحید، یک دنیا کلمه می‌فهمم...» و کافی بود تا در این چند روز که مرد به دلیل دیگری در بخش بستری بود، نگاه آنها را به هم تماشا می‌کردی تا تقدس کلمات بر زبان نیامده را می‌فهمیدی. وقتی مشکل وحید برطرف شد و به خانه رفتند، عطر حضورشان هنوز در هوا جاری بود، در کنار یک قاب 2 نفره عاشقانه واقعی... 

ارسال برای یک دوست
۰ ۰ آیا این خبر را می پسندید؟
نظر دهید
CAPTCHA Image reload
لطفا عبارتی که در تصویر بالا می بینید را وارد نمایید.