اگر دل‌نازک هستید این گزارش را نخوانید؛ وضعیت تکان‌دهنده کارتن‌ خواب‌های جنتلمن پایتخت

سلامانه :«ای کاش شب ها بالش نرم زیر سرم داشتم. زمستان را زیاد دوست ندارم. می گویند آسمان همه جای دنیا یک رنگ دارد اما من باور نمی کنم. می خواهم گرما را با تمام وجودم حس کنم. خوش به حال کسانی که صبح ها از خواب بیدار می شوند نان داغ با چایی داغ می خورند. نمی دانم چرا هیچ چشمی ما را نمی بیند. به تمسخر دیگران عادت کرده ام. چشمانم را می بندم تا نگاه های سنگین عابران را نبینم. چرا هر کسی را که بیرون می خوابد به اعتیاد متهم می کنید؟ خوب سرنوشت را نمی شود تغییر داد. در تهران که نمی شود ستاره ها را دید، وقتی خوابم نمی گیرد به روشنایی چراغ خانه ها زل می زنم. از وقتی که شب ها بیرون می خوابم بیشتر از گذشته با خدا حرف می زنم...»

این حرف ها و درد دل های افرادی است که شب های بلند زمستان خود را روی زمین، کف خیابان ها، پارک ها، کنار پل ها و عابر پیاده ها و هر گوشه ای که خلوت را احساس کنند، طی می کنند. راستی تا به حال به این فکر کرداید که آواره های پایتخت شب های خود را چگونه صبح می کنند؟ مطمئنا وقتی که وارد خیابان، پارک ها و یا فضاهای عمومی دیگر شوید کمی از سرعت حرکت، دل مشغولی های ذهنی و فکری خود بکاهید در اطرافیان خود هم جنسان، هم سن و سالان و انسان هایی را می بینید که در دنیایی به این بزرگی، در گوشه ای از خیابان ها و یا پارک کز کرده و بدن خود را لابه لای پتوی کهنه ای پیچیده و به خواب عمیق فرو رفته اند. باید بگویم هنوز در کنار برج های آسمان خراش و ماشین های شاسی بلند و چند میلیاردی پایتخت، انسان هایی وجود دارند که کاپش پاره، کفش های درویشی و کهنه، پتوی چرکین، ساکی از جنس پلاستیک سهم ناچیز آنها از زندگی شده است.

چندی پیش علیرضا محجوب نماینده مجلس شورای اسلامی در نشست مشترک با اعضای شورای شهر تهران که روابط عمومی این شورا خبر آن را منتشر کرد، تعداد آواره های پایتخت را بیش از 100 هزار نفر اعلام و تاکید کرده بود[B] [/B]در شهر تهران هر شب 100 هزار آواره وجود دارد که در خیابان ها، بوستان ها و زیر پل ها می خوابند، اگر چه ارائه این آمار هنوز از سوی منابع رسمی تایید یا رد نشده است اما باید گفت جدا از دقیق بودن این آمار و ارقام های کمی، آواره ها و بی خانمان های تهران یکی از مهم ترین و بزرگترین مشکلات این کلانشهر است که تا کنون هیچ اقدامی جدی از سوی مسئولان برای رفع این معضل اندیشیده نشده است و به نظر می رسد هر روز نیز تعداد این افراد در تهران و حتی کلان شهرهای دیگر بیشتر و بیشتر می شود.

****

طاهره مرادی خبرنگار شفقنا زندگی، گذری به چند پارک و خیابان های مرکزی تهران زده است تا با چشم خود ببیند آواره های پایتخت چرا بی خانمان شده اند و شب های سرد زمستان خود را چگونه صبح می کنند؟

ساعت 6 ونیم صبح سه شنبه است از مترو انقلاب پیاده شدم امروز برخلاف روزهای قبل زودتر از خواب بیدار شدم مترو پر از ازدهام جمعیت است اصلا فکر نمی کردم مترو این ساعت به این شلوغی باشد، به هر حال باید به یکی از نزدیک ترین پارک ها بروم تا بتوانم افرادی که هنوز در خواب عمیق هستند را ببینم، به پارک لاله می روم هوا کم کم روشن می شود نزدیک تر می شوم مردان و زنانی را می بینم که با لباس ورزشی پیاده روی یا ورزش صبح گاهی انجام می دهند، دلم قرص می شود سمت غربی پارک زیر درختان بلوط چشمانم به مرد جوانی می افتد که زیر اندازی از گونی و رو اندازی از پتوی کهنه به خود پیچیده است ظاهرا او هم سحر خیز است، جلوتر می روم، ترجیح می دهم از همان ابتدا خودم را معرفی نکنم چون تجربه خوبی از معرفی خود به عنوان خبرنگار ندارم.

 

ببخشید می توانم برای چند دقیقه ای مزاحم شما شوم؟ 

خواهش می کنم بفرمایید..

می خواستم بپرسم این پارک همیشه این موقع صبح اینقدر شلوغ است؟

خوب آره بیشتر مردم برای  ورزش صبحگاهی این پارک را انتخاب می کنند.

شما همیشه شب ها اینجا می خوابید؟

چطور مگه؟

منظوری نداشتم اگر دوست ندارید جواب ندهید.

همیشه که نه، اما حدود 4 ماهی است که شب ها را زیر این چند درخت بلوط می گذرانم.

می توانم بپرسم روزهای خود را چگونه شب می کنید؟

روزها که تا ساعت 5 سر کار هستم.

چه خوب، پس شما سرکار می روید، کجا شاغل هستید و چقدر حقوق دریافت می کنید؟

در یکی از شرکت های تبلیغاتی میدان ولیعصر مشغول هستم، کارم کارت پخش کنی یا همان پخش آگاهی های تبلیغاتی در معابر عمومی و شلوغی مثل میدان انقلاب و چهار راه ولیعصر است، البته کارم پاره وقت است و بیمه نیستم، دریافتی ماهیانه ام 350 هزار تومان است که باز خدا را شاکرم که می توانم شکم خود را سیر کنم، آخه با هزار بدبختی همین کار را پیدا کردم.

متولد چه سالی هستی؟ پس خانواده ات کجا زندگی می کنند؟

اسم من کاظم و متولد سال 1365 هستم خانوادم شهرستان ملایر استان همدان زندگی می کنند، من تا یک سال پیش در یک شرکت تولیدی کار می کردم متاسفانه این شرکت ورشکست شد مادرم خیلی غصه بیکاری منو می خورد برای همین تصمیم گرفتم بطور اساسی دنبال کار باشم تا اینکه تصمیم گرفتم به تهران بیایم، خوب بالاخره اینجا خیلی بزرگ تر از شهر ما است راحتر می شود کار پیدا کرد، مادر همیشه بهم می گفت همه چیز اولش سخته، اگر بتوانی این سختی ها را تحمل کنی همه چیز درست می شود، منم از وقتی که به تهران امدم در این شرکت مشغول کار شدم، حقوقش خیلی ناچیز است ولی باز تا زمانی که کار بهتری پیدا کنم از هیچی بهتر است.

شب های سرد را چگونه صبح می کنی؟ چطور در این سرما می توانی بخوابی؟

بله شب ها خیلی سردم می شود، با اینکه لباس زیاد به تن دارم و پتو هم با خودم دارم اما باز هم بعضی شب ها تحمل سرما خیلی سخت می شود، با این وجود روزها به قدری خسته می شوم بیشتر وقت ها از خستگی تا صبح خوابم می گیرد و از خواب بیدار نمی شوم، با این وجود سوز و سرمای زمستان را تحمل می کنم اما نگاههای تحقیر آمیزعابران و مردم بیشتر ازهر چیزی آزارم می دهد.

منظورت چیست؟ مگر نگاه های مردم چطوری است؟

نمی دانم چرا شماها هر کسی را با لباس فقیرانه، کفشهای کهنه یا دراز کشیده در پارک بینید به اعتیاد متهم می کنید؟ من در زندگی حتی یک نخ سیگار هم نکشیده ام، البته معتقد نیستم که وضعیت ظاهری ما بهتر از معتادین است یا معتادان شب ها در این پارک نمی خوابند، اما باور کنید بسیاری هستند که مانند من یا بیکارند یا شاغل بدون جا و مکان هستند و یا اصلا در خانواده های خود هزاران مشکل و دردسر دارند که آواره خیابان ها و پارک ها شدند و تنها چیزی که ندارند همان اعتیاد است، چه بسا اگر خداوند کوچکترین نظر و لطفی به ما بکند موفق تر از افرادی باشیم که ادعای زرنگی، پولداری، کلاس، تحصیلات و غیره را دارند، متاسفانه مشکل ما انسان های بدبخت این است که دولت و مسئولان ما را نمی بینند.

من اجازه دارم عکسی از شما داشته باشم؟

من که متوجه نشدم شما کی و شغل تان چیست و اصلا چرا اول صبح، این سئوال ها را می پرسید، اما خواهشی که از شما دارم این است که عکسی از من نگیرید من شنیده ام این عکس ها بالاخره با بلوتوث و اینترنت، همه جا پخش می شوند، البته من فراری، سابقه دار و خلاف کاری نیستم که بترسم یا خجالت بکشم، تنها چیزی که من را نگران می کند این است که نکند بالاخره، مادرم متوجه شود این چند ماهی که من به تهران آمدم در پارک ها می خوابیدم و جای گرم و سقفی برای خواب نداشتم، در این صورت از غصه دق می کند، هنوز خانواده ام در جریان نیستند که من شب ها آواره کوچه و خیابان ها هستم و تصور می کنند محل کار، جای خوابی هم به من اختصاص دادند و تقریبا زندگی راحتی دارم.

****

خدا حافظی می کنم جلوتر می رود هنوز چند قدمی دور نشدم که داخل آلاچیق مرد تقریبا میانسالی را می بینم که گویی هنوز از خواب شیرین بیدار نشده است، دو راهی تصمیم گیری هستم، وارد آلاچیق شوم یا نه، بالاخره تصمیم می گیرم روی نیم کت داخل آلاچیق بنشیم، منتظر می شوم که بیدار شود، 10 دقیقه ای منتظر می شوم اما خبری از بیدار شدن مرد میانسال نیست، گویی تمام شب را نخوابیده است، تصمیم می گیرم مزاحمش نشوم و برگردم، هنوز بیرون نیومده بودم که زنگ گوشیم به صدا در می آید، مردم میانسال تکانی خورد و با چشمان نیمه باز، نگاهی به من انداخت.

با صدای خسته گفت: مگر خانم جا قحطی است که این وقت صبح اینجا نشستی؟

ببخشید بیدارتون کردم.. 

من که خواب نبودم، چشمانم از بی خوابی خشک شده است، یعنی بیشتر وقت ها پلک هایم را محکم روی هم فشار می دهم تا وانمود کنم خوابم، اینطوری راحت تر هستم، در این صورت، حداقل توهین ها و تمسخر دیگران را با چشم نمی بینم، اکثر مردم به ما ترحم آمیز نگاه می کنند، اوایل از این نوع نگاه ها و برخوردها، خیلی اذیت می شدم اما کم کم به آن عادت کرده ام.

از دنیای به این بزرگی این یک تیکه زمین نصیب ما انسان های بدبخت شده است آن هم شب ها باید با تهدید و توهین ماموران پارک ها مواجه شویم.

چطور؟ اینجا کسی با خوابیدن شما مشکلی دارد؟

خواهرم در این دنیا همه با ما مشکل دارند، هر روز یک نسبت و اتهامی به ما می زنند، اگه یک شب اینجا بخوابی، به دزدی، ارازل اوباش، جیب بری، مواد فروشی، عامل تهدید امنیت عمومی، مزاحم نوامیس و هزاران هزار رفتار غیر انسانی دیگر متهم می شوی، اصلا خواهرم خدا نکند در این جامعه کسی احساس کند تو بی پناه، بی کس و بی پول هستی، آن وقت که همه انگشتان اتهام به سوی تو دراز می شود.

ببخشید من جسارتی نسبت به شما انجام ندادم اگه رفتارم اینطور نشان می دهد از شما عذرخواهی می کنم، اما یک سوال داشتم که اگر مایل هستید پاسخ دهید، می خواهم بدانم چرا باید در این سن و سال، شما شب ها در پارک بخوابید؟ منظورم این است پس خانواده ات کجا زندگی می کنند؟

43 سال دارم، 15 سال پیش ازدواج کردم پدر دو دختر به اسم فاطمه و زهرا هستم، ورامین زندگی می کنیم با همسرم زندگی خوبی داشتیم، اما همه چیز دو سالی است که تغییر کرده است، همسرم با هزار ترفند و حیله گری، سند خانه 60 متری را از اسم من تغییر داد و به نام خودش زد. البته با این موضوع مشکلی نداشتم، اما حدود یکسالی است که درخواست طلاق کرده است، اوایل باورم نمی شد اما واقعا او تصمیم خودش را گرفته بود. من هم که دیگر تحمل آن خانه برایم مشکل بود به خانه برنگشتم یعنی آن جا دیگر جایی برای من وجود نداشت، تا اینکه ترجیح دادم زیر این آلاچیق زندگی کنم، از زندگی و کار 20 ساله ام هم به جز یک فلاکس، فنجان، کوله پشتی و چند تیکه لباس چیزی سهم من نشد.

ببخشید پس شغل شما چی؟ یعنی خرج خوراک و پوشاک خود را از کجا تامین می کنید؟

20 سال است که گج کاری می کنم، تقریبا در این کار مهارت پیدا کردم، همه منو استاد صدا می زنند، اما دیگر انگیزه ای برای کار کردن ندارم با این وجود هر از چند گاهی، سفارش کار قبول می کنم.

دلت برای بچه های خودت تنگ نشده است؟ در زندگی چه آروزیی داری؟

چرا هر از چند گاهی از دوری بچه ها، سخت اذیت می شوم برای همین به مدرسه محل تحصیل شان می روم و از دور آنها را می بینم. دوست ندارم با دیدن من بیشترآزار ببینند برای همین، نزدیکشان نمی شوم، اما در مورد آروز، باید بگویم همه آرزوهای من مرده است و سعی می کنم به آرزوها زیاد فکر نکنم. مثلا همیشه آرزو داشتم به عنوان یک شهروند، انسان، کسی که خداوند به او لقب اشرف مخلوقات داده است در جامعه ای زندگی می کردم که حتی گدایان و نیازمندان هم در آن جامعه احساس کرامت انسانی داشتند. شنیده می شود وضعیت زندگی در کشورهای اروپایی بهتراز کشور ما است، اما به نظر من آسمان همه جای دنیا یک رنگ دارد انسان بدبخت همه جا با بدبختی زندگی می کند.

*****

در ضلع شمالی پارک لاله با پسر جوانی که اهل شیراز است صحبت می کنم او هم همانند بسیاری از هم سن و سالان خودش تهران را برای جویای کار انتخاب کرده است، میثم 32 ساله می گوید برای پیدا کردن کار از طریق آگهی روزنامه همشهری به یکی از کاریابی های خیابان آزادی برای کار تماس گرفتم به من صد در صد تضمین شغلی مناسب با حقوق و مزایای بالا را دادند، یک ماهی شد که من مدام برای پیگیری کار به این کاریابی مراجعه می کردم که در نهایت مسئول آن به من گفت باید یک میلیون 200 هزار تومان برای کاری که برای من در نظر گرفته پرداخت کنم. ابتدا مقاومت کردم اما در نهایت چاره ای جز قبول آن نداشتم، مقداری پول با خودم داشتم و کمی نیز از دوستانم قرض گرفتم با خودم گفتم که شاید این همان حقوق یک ماه من باشد، اما متاسفانه بعد از دو ماه کار یک شرکت پخش مواد غذایی، بدون هیچ دریافتی من از کار بیکار شدم، الان هم روزها دست فروشی می کنم و شب های خود را بیرون از خانه و جای گرم می گذرانم.

ساعت 8:30 صبح شد باید ساعت 10 خودم را به جهت تهیه گزارشی در بیمارستان امام خمینی برسانم، از پارک لاله خارج و سوار تاکسی می شوم، هنوز یک ساعتی فرصت دارم البته طبق معمول نباید در مراسم ها و همایش ها سر ساعت حاضر شد چون در کشور ما مرسوم است که این نوع مراسمات حداقل با یک ساعت تاخیر شروع می شود، روبروی بیمارستان فضای سبزی با چند نیمکت چوبی وجود دارد که یک چادر مسافراتی درآن چتر شده است کنجکاو می شوم تا سری به این چادر بزنم.

ببخشید کسی داخل نیست؟

بفرمایید؟

می خواستم بپرسم شما بیماری بستری دراین بیمارستان دارید؟

چطورمگه؟

منظورم این است که مگر داخل این بیمارستان امکان خواب یا اقامت همراهان بیمار وجود ندارد که شما بیرون از بیمارستان چادر زدید؟ خوب می توانید همین چادرها را داخل حیاط مرکز بزنید.

نه خانم؛ ما این بیمارستان بیماری نداریم اما اگر شب ها اینجا می خوابیم به این دلیل است که خیالمان راحت تر است مجبور نیستیم به پلیس، مامور پارک و یا هر عابری دیگر پاسخ دهیم که چرا شب ها را بیرون از منزل صبح می کنیم، در واقع لطف نزدیکی به بیمارستان این است که کسی کاری به کار ما ندارد و راحت تر سرمان را روی زمین خالی می گذاریم و می خوابیم.

زندگی خود را چگونه اینجا می گذرانید؟ منظورم این است که کار شما چیست؟ ناهار و شامتان را ازکجا تهیه می کنید؟

پیکان سال 63 دارم با آن مسافر کشی می کنم. بیشتر وقت هم شب ها، داخل ماشین می خوابم، یعنی شب های زمستان که سوز و سرما بیشتر باشد ترجیح می دهم داخل همان قراضه بخوابم، مگر با مسافرکشی چقدر نصیب ما می شود که با این همه هزینه های بالای زندگی و گرانی، بتوانم آلونکی برای خودم اجاره کنم. میدانی آبجی؛ امروزه کلاس و توقع مردم هم بالا رفته است، آنها به سختی سوار پیکان می شوند، ترجیح می دهند کرایه بیشتر بدهند اما سوار سواری مدل بالا و درست حسابی شوند، با این وجود ما هم خدایی داریم، بالاخره کسانی پیدا می شوند که از سرعجله و یا هر چیز دیگر، افتخار مسافر کشی را به ما می دهند. به همین دلیل، بیشتر در پایین شهر، یعنی اطراف مولوی مسافرکشی می کنم اما چون آن اطراف امن نیست ترجیح می دهم بیشتر شب ها اینجا بخوابم، در مورد غذا هم همیشه یک پیک نیک همراه خودم دارم که اکثرا غذاهای راحت مثل املت، سیب زمینی و یا نیمرو درست می کنم گاهی وقت ها هم از بیرون ساندویج تهیه می کنم. دلم هوس قورمه سبزی می کند، من عاشق این غذا هستم، دلم می خواهد شب ها سرم را بر روی بالش نرم بگذارم و بخوابم. خوب با زندگی که نمی شود جنگید. 10 سال از عمرم را مسافر کشی کردم و الان 50 سال دارم، نهایت 5 سال دیگرنیز زنده باشم باز مسافر کشی می کنم. باور کنید من برای فراهم کردن زندگی بهتر، کوتاهی و تنبلی نکردم تا می توانستم کار و تلاش کردم اما گویی جامعه ما طوری طراحی شده است که فقیران و بدبختان روز به روز فقیرتر و بدبخت تر شوند، منظورم این است که تمام مشکلات، گرانی و فشار هزینه های زندگی در جامعه بر دوش ما بدبخت و بیچاره ها است برای کسی که چند میلیون درآمد ماهیانه دارند فرقی ندارد که اجاره مسکن بالا برود یا پایین بیاید، یا اینکه قیمت نان و مواد خوراکی چقدر تغییر می کند، بگذریم نمی خواهم بیشتر از این پرحرفی کنم باز به همین یک تیکه چمنی که روی آن می خوابم راضی هستم.

داخل بیمارستان می روم قبلا شنیده بودم که بسیاری از آواره های تهران بیمارستان های مرجع و مرکز که بسیار پر رفت آمد و شلوغ هستند را برای گذراندن شب خود انتخاب می کنند هنوز چند قدمی از در ورودی بیمارستان نگذشته بودم که چشمم به چند مرد جوانی می افتد که روی چمن کنار بلوار زیر سر ساکی دارند و دراز کشیده اند حدس زدم که این افراد، همان آواره های شب هستند و که این جا را پاتوق خود کرده اند نزدیک تر شدم و خواستم باب صحبت را باز کنم اما گویی این ارتباط از همون ابتدا، بدون اینکه شکل بگیرد ناموفق می شود.

می توانم از شما سئوالی داشته باشم؟

شما؟

من خبرنگار هستم نمی خواهم اسم یا فامیل شما را بپرسم اما اگر امکان دارد به چند سئوال من پاسخ دهید..

عجب بدبختی گیر کردیم چرا شما خبرنگاران و روزنامه ها فقط دوست دارید از بدبخت بیچاره ها سوژه بگیرید، ما همان طوری هم سوژه عالم و آدم هستیم نه حرفی برای گفتن داریم، نه شکایتی، لزومی به پاسخ دهی نمی بینیم شما هم بهتر است به جای اینکه مدام سراغ ما بیاید سراغ مدیران و مسئولانی بروید که تنها کار و وظیفه ای که دارند همان حرف بدون عمل است و علت اینجا بودن ما بی مسئولیتی بعضی این آقایان است که معلوم نیست پس چه شایستگی هایی دارند!

چند متری از آن محل دورتر می شوم و زیر چشمی این آقایان را دید می زنم که در نهایت کجا می روند بعد از 20 دقیقه انتظار، متوجه شدم که وسایل های خود را جمع کردند و از حیات بیمارستان خارج شدند.

*****

با اینکه چند ساعتی با افرادی که شب های خود را در خیابان ها، معابر عمومی، کف خیابان ها یا هر جایی دیگر غیر از محیط خانه و خانواده طی می کنند گذراندم، اما باز نتوانستم حس دردناک این افراد را درک و یا حتی چند لحظه ای خودم را جای آنها بگذارم. در این مدت گپ و گفت هر چند کوتاه، احساس کردم کم نیستند افرادی که همواره از سوی جامعه کرامت، منزلت و شخصیت انسانی آنها مورد تهدید و ضربه قرار می گیرد در جامعه ای که عدالت و کرامت انسانی باید والاترین ارزش و هدف باشد. هنوز انسانی هایی هستند که از حداقل های لازم برای داشتن یک زندگی انسانی محروم شده اند، افرادی که علت درماندگی و بی خانمانی آنها خودشان نیستند و تنها جرم و گناهی که دارند این است که در این جامعه متولد شده اند. لازم است مسئولان و مدیرانی که فرصت خدمتگزاری در یک جامعه ای اسلامی را بدست آورده اند فرصتی ارج گذاری و احترام به انسان ها را در اولویت های برنامه ریزی های خود قرار دهند تا هیچ یک از مردم جامعه ما شب ها را بدون سقف و سرپناه، کف خیابان ها، پارک ها و معابر عمومی صبح نکنند.

ارسال برای یک دوست
۱ ۰ آیا این خبر را می پسندید؟
نظر دهید
CAPTCHA Image reload
لطفا عبارتی که در تصویر بالا می بینید را وارد نمایید.