در انتظار اعجاز نماندن!

سلامانه : پزشکی رشته پرخطری است؛ به‌ویژه در ایام دانشجویی که مواجهه با بیمار بیشتر است. از جمله needle stick شدن!... به این معنا که سوزن آغشته به خون یک بیماری قابل‌انتقال و صعب‌العلاج، مثل ایدز یا هپاتیت Cیا هپاتیتB، به دلیلی وارد بخشی از بدن فرد سالم شود...

هفته نامه سلامت نوشت:

احتمال کمی وجود دارد که چنین مواجه?ای باعث ابتلا شود اما به هر حال احتمال دارد و مواردی پیش آمده که این بداقبالی هولناک رخ داده است. گاهی احتمال چند میلیونیوم هم بر تقدیر آدم‌ها چنبره می‌زند. 

مثل آن دستیار سال آخر ارتوپدی که در شب کشیک برایش یک بیمار تصادفی می‌آورند و جهش خون از شریان پاره شده و یک قطره به ملتحمه چشمش می‌پاشد و... ایدز! چون آن فرد تصادفی مبتلا بوده و کسی هم خبر نداشته تا عینک محافظ بزند و ارتوپد جوان، این‌گونه ناباورانه مبتلا شد یا پرستاری که در یکی از روزهای معمولی کاری، هنگام خونگیری بیمار مبتلا به هپاتیت C، ناگهان سوزن لغزید و ویروس‌های بی‌درمان را به خون و کبد او فرستاد و حالا سال‌هاست با سیروز کبدی دست و پنجه نرم کند و شکمش زود به زود آب می‌آورد. 

این خطری است که همه گروه درمانی را همواره تهدید می‌کند و متاسفانه دست‌اندرکاران هم چندان پیگیر نیستند تا با راهکارهایی، این خطرات را کم کنند و ضریب حفاظت را بالا ببرند. 

چند ماه قبل در بیمارستان محل كارم، یک دانشجو هنگام سنجش قند بیماری که توامان به ایدز و هپاتیت C مبتلا بود، دچار همین حادثه شد. بهت و وحشت. این بخت بود که شیون می‌کشید. کافی است چند لحظه خودمان را جای او بگذاریم تا فقط کمی حس کنیم چرا آنطور سراسیمه می‌دوید، می‌گریست و مبهوت بود. هیچ کاری هم از کسی برنمی‌آمد جز درمان چند هفته‌ای ضدویروس ایدز که البته حفاظت کامل ایجاد نمی‌کند. درباره هپاتیت C که همین کار را هم نمی‌توان کرد و اطمینان از ابتلا یا عدم ابتلا در هر دو مورد به چند هفته زمان نیاز دارد. چند هفته‌ای است که روز و شبش کابوس است. این را همان دختر 23 ساله می‌گفت و مگر بغض مجال می‌داد که کلماتش بریده نشوند: «لحظه فرو رفتن سوزن در دستانم، روز و شب برایم تکرار می‌شود و گاهی چنان آهسته و کشدار می‌بینمش که انگار فقط برای شکنجه من نمایش داده می‌شود. شوربختی‌ام را به مادرم نگفته‌ام؛ دق می‌کند. به هیچ‌کس نگفته‌ام. مگر می‌شود چنین خبرهایی را به کسی گفت! همه آرزوها و برنامه‌هایی که برای عمرم کشیده بودم پشت تنگی نفسم محبوس شده‌اند. گاهی می‌خوابم و دلم می‌خواهد وقتی بیدار شوم که زمان گذشته باشد و آزمایش خونم منفی باشد یا اصلا بیدار نشوم؛ اگر قرار است آلوده شده باشم. راست این است که از آن بیماری که عامل این حادثه شده بیزارم. دلم می‌خواهد زمان به عقب برمی‌گشت و آن صبح را در خانه می‌ماندم. حتی از آن متخصص عفونی که دستور نوشته بود قند این بیمار باید هر یک ساعت چک شود بدم می‌آید. آخر چرا بیمارستان مجزایی برای این بیمارها درست نمی‌کنند؟ چرا دستکش‌های ایمن تولید نمی‌شود؟ چرا دانشجو مجبور به خونگیری است و پرستاران آموزش‌دیده این کار را نمی‌کنند؟ آخر چرا من...؟ با خدا خیلی حرف می‌زنم. خیلی گریه می‌کنم. بیشتر شب‌ها و وقتی همه خوابند. یعنی به همین راحتی و تا این حد بیهوده، همه آرزوهایم به کابوس نشست؟ آخرا چرا من...؟»

... و همه این چند هفته برای دخترک گوشی پزشکی بر دوش همین گونه گذشت. تا یک روز که با خنده‌هایی که از اعماق زندگی‌اش جاری بود به سویم آمد تا فقط بگوید: «آزمایشم منفی شد!» و مجال داد تا این عکس را از او و عروسک کوچک صورتی‌اش بگیرم. سوئیچ ماشینش را در دست داشت و می‌خواهد برود کلی دور بزند و موسیقی آرامش‌بخش گوش کند. به او گفتم یک روز قصه‌اش را خواهم نوشت و در جایی چاپ خواهم کرد تا شاید کسی به فکر بیفتد و کاری برای این همه فعال تشخیص و درمان بکند که در مواجهه ابتلا هستند... و او همچنان با اشک و شعف می‌خندید و می‌دوید.

ارسال برای یک دوست
۰ ۰ آیا این خبر را می پسندید؟
نظر دهید
CAPTCHA Image reload
لطفا عبارتی که در تصویر بالا می بینید را وارد نمایید.